




بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
که من تورا دوست دارم و تو دیگری را دوست داری و دیگری دیگری را و این گونه است که همه ما تنهاییم!

طبقه بندی: عشقولانه اول،
دکتر حیدر رقابی (هاله)... سراینده شعر معروف مرا ببوس...زندگی پر از عشق نسبت به وطن داشت. در این مسیربحدی پیشرفت که همه چیز خود را به پای وطنش ریخت.

شور عشق به وطن در تمام اشعار و کتابهایش هویداست اما کمتر کسی از مبارزات و سختی هایی که وی کشید اطلاعی دارد.
هاله در سال1310 در تهران متولد شد و پس از طی دوره دبستان ، در دبیرستان دارالفنون به تحصیل ادامه داد. در آن سالها دبیرستانهای دارالفنون و مروی دارای دانش آموزان استثنایی بودندکه از نظر درسی و نیز از نظر سیاسی در مراحل پیشرفته تری قرار داشتند.
هاله در این سالها به حزب زحمت کشان پیوست.
با آمدن دکتر محمد مصدق در پست نخست وزیری ، وی با علاقه وافری متوجه شد که چه شور وطن پرستی در این مرد وجود دارد و برای همکاری با طرفداران وی وارد جبهه ملی گردید.
پس از مدتی در دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت ولی لحظه ای از طرفداری مصدق و مبارزه با دشمنانش دست بر نداشت.
کتابهای اشعاری که در این دوران منتشر کرد سراسر مملو از عشق به وطن و تقدیر از مصدق بود.
هاله بسیار شجاع بود و بدون ترس و واهمه با مخالفین برخورد میکرد و به همین علت چندین بار بعلت آسیب های وارده در بیمارستانها بستری گردید.
اشعار پر شوری در جریان ملی شدن نفت سرود که سراسر مملو از عشق به وطن و تقدیر از مصدق میباشد.
با کودتای بیست و هشت مرداد و جو پررعب و وحشتی که شاه بوجود آورده بود وی دست از مبارزاتش بر نداشت و مردانه در دفاع از مصدق حرف های خود را بگوش همگان میرسانید.
به دستور حکومت شاه ویرا به زندان انداختند و همراه سایر همرزمانش شکنجه کردند.
با تلاش خانواده اش و تراشیدن پارتی های با نفوذ وی را به دفتر زندان بردند و از او خواستند توبه نامه ای امضاء کند که طی آن نسبت به شاه ابراز وفاداری نموده و ضم مصدق را بنماید.
اما وی نتنها آن نامه را امضاء نکرد بلکه به فریاد زنده باد مصدق خود با پای خویش دوباره به زندانش بازگشت.
شکنجه ها ادامه داشت اما در فکر و عقیده او هیچ تغییری حاصل نشد.
در انتها با وساطت حاج محمد حسن شمشیری قهرمان قرضه ملی و از همکاران پرو پا قرص دکتر محمد مصدق قرار شد وی به حالت تبعید از کشور برای همیشه خارج شود و دیگر به ایران مراجعت ننماید.
شبی که فردای آن قرار بود وی برای همیشه از ایران برود نزد دختری که عاشقانه با وی قرار ازدواج بسته بود رفت و با گفتن شعر مراببوس از وی خداحافظی کرد.
این شعر کاملا گویای عشق او به آن دختر و نیز مسیر اجباری که باید در آتیه طی کند میباشد و لحظه به لحظه زمان جدایی را منعکس میسازد.
قسمتی از آهنگ مرا ببوس نیز بوسیله خود ایشان ساخته شد. صبح فردا این آهنگ با دیدار وی و مجید وفادار که دوستی نزدیکی باهم داشتند تکمیل شد .
متاسفانه وابستگان به حزب توده ناجوانمردانه این شعر را منتسب به سرهنگی توده ای کردند که بوسیله شاه اعدام گردید و مدعی شدند که این شعر را برای دخترش سروده است.
در حالی که متن شعر کاملا نشان میدهد عشق بین یک پسر و دختر ساختار این همه زیبایی را تشکیل میداده است .
پس از آن ... هاله ایران را ترک کرد و ادامه تحصیلات خود را در دانشگاه کلمبیای آمریکا در رشته دکترای حقوق بین الملل ادامه داد. و پس از آن به دانشگاه آزاد برلن غربی برای گرفتن دکترای فلسفه مسافرت کرد و تز دکترای فلسفه او بعنوان بهترین تز شناخته و از طرف دولت آلمان چاپ گردید .
وی هیچگاه عشق قدیم خود را فراموش نکرد و به همین دلیل تا آخر عمر ازدواج ننمود.
وقتی انقلاب شد به ایران باز گشت و در دانشگاه تهران با سمت استادی در رشته فلسفه تدریس را آغاز کرد. و مورد استقبال بینظیر دانشجویان دانشگاه قرار گرفت.
در این مدت کتابهای فراوانی در رشته فلسفه و اشعاری در مورد جنگ ایران و عراق نوشت و به چاپ رسانید.
اما قبل از اینکه بتواند به زندگی خود سر و سامانی بدهد گرفتار بیماری جانسوز سرطان معده گردید .با وجود تلاش های زیاد برادرش جهانگیر رقابی، )تنها بازمانده خانواده( چه در داخل و چه در خارج از کشور،معالجات موثر واقع نشده و در آذر ماه سال 1366بدرود حیات گفت .
بنا به وصیت خودش او را در مقبره مرحوم شمشیری در کنار قهرمان ملی ایران غلامرضا تختی بخاک سپردند.
تشییع دانشجویان و بسیاری از مردم شکوه بسیار زیبایی به مراسم خاکسپاری و ختم این قهرمان داد.(نقل واقعیت از زبان پسر عموی ایشان آقای همایون رقابی عزیز)
متن شعر
ادامه مطلب
طبقه بندی: عشقولانه اول،
دگر آنشب است امشب كه ز پی سحر ندارد
من و یار و آن دعاها كه یكی اثر ندارد
............
من و زخم تیز دستی كه زد آنچنان به تیغم
كه سر افتاده بر خاك و تنم خبر ندارد
................
همه زهر خورده پیكان خورم و رطب شمارم
چه كنم كه نخل حرمان به از این ثمر ندارد
............
ز لبی چنان كه بارد شكرش ز شكرستان
همه زهر دارد اما چه كند شكر ندارد
.............
به هوای بال مرغان همه بالها گشوده
به شكنج دام مرغی چه كند كه پر ندارد
...............
بكش و بسوز و بگذر منگر به این كه عاشق
بجز اینكه مهر ورزد گنهی دگر ندارد
...............
می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو كن
كه شراب ناامیدی خم درد سر ندارد
طبقه بندی: عشقولانه اول،
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت خدا دنیای بی زنجیر افرید
ادم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد
دل زنجیر شد زن زنجیر شد دنیا پر از زنجیر شد. و ادم ها همه دیوانه ی زنجیری
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است
امتحان ادم همین جا بود
دستهای شیطان از زنجیر پر بود
ادامه مطلب
طبقه بندی: عشقولانه اول،
هر چند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی
درآینه ی چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی
جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ادامه مطلب
طبقه بندی: لذت عشق،
آخ که چقدر دلم واسه اینجا تنگ می شه 5 سال این جا زندگی کردم دوستایی که اومدن و رفتن دوستایی که هنوز توی دوستی مردونگی کردن و موندن دوستایی که مجبورم ترکشون کنم
دلم واسه همتون تنگ می شه ولی قول می دم قول می دم بازم می یام بتون سر می زنم زنگ می زنم
هرچند که کوچ اصلی و دوری ما تا سه چهار سال دیگه به اوج خودش می رسه اونوقت دلم واسه خانوادمون مامان بابا خواهرام برادرام و تمام دوستام کوه ها دریاچه ها و طبیعت ایران تنگ می شه...............
توی این راه چندتا دوست هستن که از الان اعلام کردن همراهی می کنن تا تو غربت گیر نکنیم حالا تا اون موقع کلی چیزا تغیر میکنه!
داشتم می گفتم واسه زمستونایی که با بچه ها بیرون می رفتیم ساعت 2شب قدم می زدیم واسه شبایی که از کوه پایین می یومدیم همه چیزایی که بر من گذشت خوب وبدش همشون دلم تنگه دیگه تکرار نمیشن نمی شن تا هستیم قدر ندانیم و قتی خواستیم بریم دلمون تنگ میشه
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که دلم تنگه..............
چند روزی می شه که می خوام اسبابای خونه رو جمع کنم بسته بندی کنم ولی دستم به کار نمی رفت دیگه فرصت اجاره خونه سر اومده و منم دیگه وقت ندارم باید برم وسیله هارو جمع کنم یه مدت نیستم تا از این شهر برم شهر دیگه!
نپرس واسه چی بعد می گم آره می گفتم چندتا پست برای ارسال به آینده آماده کردم خودشون سر وقتشون می یان شاید من 2 ماهی نباشم تا تو خونه جدید و شهر جدید مستقر بشم مواظب خودتون باشید
خدا حافظ
طبقه بندی: دل تنگیها،
تبلیغات